تبليغاتX
آسمانی دیگر




 
پله پله تا مقصود ....... و گلوي گرفته و بغض نهفته ....... طواف بی اختيار دور آسمان کم صحبت ....... حرف هاي ناگفته و قصه هاي نانوشته ....... مِهرهاي بر دل مانده و غصه هاي غم زده ....... کَلَک در جستجوی ساحل و ساحل در جستجوي ناخداي قايق ....... آفتاب در انتظار لحظه اي آسايش در پشت ابرهاي نمايش! ....... پله پله تا مقصود ....... سلامي بر دوستان آرامش و معذرت از وقفه ي پر چالش ....... پله پله تا مقصود ....... اشک آسمان ديگر در جريان ....... سيلاب حُسن ها و نا حُسن ها ....... خضوع مي کنيم همه بر مقصود ....... پله پله تا معبود ...
مهدی، باپدر شد!
درست روزی که مهدی از تنهایی در آمد، ما تنها شدیم...
2 در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:3  رسيد 
شهیدی ، کارنامه دخترش را امضا کرد...

توي حجره نشسته بودم و داشتم مجله «همشهري جوان» را ورق مي زدم. تنها بودم. عباس، محسن، حامد، هيچ كدام از هم حجره اي هايم نبودند. پيش خودم گفتم:«پاشم برم پيش كسي يه خورده حرف بزنيم دلم باز شه» راه افتادم رفتم بيرون ... گلزار شهدا ... قطعه ۴، رديف ۷، شماره ۵۳۴، شهيد ...

«هيچ كس هم اگر باور نكند تو باور مي كني، تو مادر مني، تو مرا بزرگ كردي بي آنكه يك دروغ به من بياموزي... وقتي ناظم مدرسه گفت كارنامه ها را پدرهايتان بايد امضا كند پرسيدم: مادر چطور؟ مادر نمي تواند امضا كند؟ عصباني شد، فكر كرد كه من احمقم و حرف به اين سادگي را نمي فهمم و اين فكرش را بلند عنوان كرد ـ‌ پيش همه بچه ها ـ‌ و بچه ها به من خنديدند و من توضيح دادم كه حرفش را فهميده ام، عصبانيتش بيشتر شد و گفت: حيوان نفهم! و مرا مثل يك حيوان از كلاس بيرون انداخت. معلممان، معلم بي احساسمان هم ايستاده بود و از من دفاع نكرد.

وقتي به خانه آمدم دلم شكسته بود طوري كه با گريه هم آرام نمي گرفت، به اتاق بالا رفتم، عكس پدر را از طاقچه برداشتم و به زمين گذاشتم. كارنامه را گذاشتم پيش روي پدر، گفتم: امضا كن!‌ نگفتم خواهش مي كنم، گفتم بايد امضا كني اين بايد را مدرسه گفته، حرف هم نمي فهمد، من هم ديگر حرف نمي فهمم، بايد امضا كني ...

نمي دانم به خواب رفتم يا نرفتم، احساس كردم كه بويي شبيه بوي گل سرخ در هوا مي پيچد. بعد در باز شد و يك سپيدي مثل مه تمام در را گرفت. در ميان در پدر را ديدم، لبخند بر لب داشت، نگاهش آنقدر لطف داشت كه مرا قطره قطره آب مي كرد. پدر حركت كرد، كارنامه ام را از روي زمين برداشت، تايش را باز كرد و پاي كارنامه را امضا كرد. دو دستش را گذاشت روي صورتم، اشكهايم را پاك كرد و پيشاني ام را بوسيد. خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گريه كردم. بوي گل سرخ ديوانه ام كرده بود. پدر به سرم دست كشيد، موهايم را بوسيد و بلند شد كه برود. « بابا نرو ما خيلي تنهاييم» « من جايي نمي روم، هستم، هميشه پيش شما هستم» و بعد آنقدر آرام و سبك از جا بلند شد و رفت كه من اصلا نفهميدم، به طرف در دويدم و فرياد زدم: بابا جان، بابا جان، كه پدر رفته بود و تو از پله ها بالا مي آمدي، حالا اين كارنامه، اين امضا و اين هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.» (۱)

... شماره ۵۳۴، شهيد حجت الاسلام سيد مجتبي صالحي خوانساري، همان شهيدي كه امضا مي كند! ۳۰ بهمن۶۲ هم نوبتش شد و رفت ديدار ليلي.

«و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون» و آناني را كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مپنداريد، آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.

«حالا اين كارنامه، اين امضا و اين هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.»

 

 

پانوشت:

۱. سانتاماريا، سيد مهدي شجاعي، ص ۳۰۵(با تلخيص)


منبع : طلبه ای از نسل سوم

2 در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:32  رسيد 
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.

مراسم سالگرد امیرحسین درمان جمعه ساعت ۱۴:۳۰ گلزار شهدای قم

مراسم سالگرد محمد مهدی مهدیزاده دوشنبه ساعت ۱۵ بهشت جضرت زهرا -سلام الله-

قطعه ۲۳۴ ردیف ۹۷ شماره ۲۴

2 در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 8:8  رسيد 
عین صاد!

چند خط از نوشته هاي استاد صفایی حائری:

  • پسرم محمد! تو در این ساعت كه ده و بیست دقیقه است ، داری به فیلم كمدی نگاه می كنی و از كلمه رمز «بوی باران می آید ، بد جوری بوی باران می آید » به خنده افتاده ای . و من گریانم كه خنده های من و تو و سرور و ابتهاج ما از چیست ، و سرگرمی های من و ما با چیست ؟

         این نكته را می نویسم تا بعد ها برای تو توجهی باشد ، كه مومن عاشق، این قدر فرصت سرگرمی ندارد...

  • نمي گويم از زندگي دنيا بهره نگير و لذت نبر، مي گويم در اين باتلاق فرو نرو و غرق نشو
  • تمام هستی به تو منتهی می شود و تو باید به خدای هستی منتهی شوی.
  • من مكرر گفته ام و نوشته ام كه ظرفیت و گنجایش تو ، ملاك ارزش توست. كه « ان القلوب اوعیه و خیرها اودعاها» دل ها ظرف هایی هستند كه بهترینش با ظرفیت ترین آنهاست .

علی صفایی حائری

  • دل ها باید بزرگ تر از حوادث ، بزرگ تر از توقع ها و بزرگتر از بازیها و شیطنت ها باشد
  • تو یك بار از مادر متولد شدی و این بار باید از خودت بیرون بیایی ؛ كه عیسی می گفت«لایلج فی الملوك من لایولد مرتین»؛ كسی كه دوبار متولد نشود ، به ملوك خداراهی ندارد.
  • بابا ! در این نكته تامل كن ، ببین در برابر آنچه به دست می آوری ، چه از دست می دهی. در این محاسبه ، خودت را در نظر بگیر .تمام باخت ما از اینجاست كه خودمان را به حساب نمی آوریم ، فقط حساب می كنیم چه به دست آورده ایم و نمی بینیم چه از دست داده ایم.
  • ما خيال مي كنيم كه خداوند مغرور مقتدر، به خاطر اين كه حرفش را نشنيده ايم و او را بر زبانمان نياورده ايم و در كارهامان شريكش نكرده ايم، ترازويي مي گذارد و ميزاني به پا مي كند و كارهامان را مي كشد و اگر كم داشتيم با سر در آتش رهايمان مي كند و از ما انتقام مي كشد. اين نگاه، «ترس و طاعت» و يا «نفرت و طغيان» را به دنبال مي آورد.امااگر سوختن انسان را از كبريت كشيدن هايش بدانيم، مي بينيم كه او بارها دامان ما را خاموش كرده است.اين دو كلام خيلي تفاوت دارد: «اگر گناه كني مي سوزانمت» با اين: «اگر گناه كني مي سوزي».

از کتاب خواندنی نامه های بلوغ

2 در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:15  رسيد 
تولدت مبارک...
آن ملک که فردوس برین جایش بود سوم آبان سال ۶۳ در شمائل آدمی به میان ما خاکیان آمد تا افلاکی بودن را عینیت بخشد و معصومیت و عبودیت را معنا کند و امروز مهدی ۲۴ سالگیش را در بهشت جاودان خدا با ملائک جشن می گیرد.

تولدت مبارک مهدی جان

2 در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:59  رسيد 
عین صاد!

 در یادداشت گذشته وارد گلزار شهدای قم شدیم و به زیارت شهید کمال کورسل نائل شدیم. در ادامه گذر خود در این گلزار به سراغ بزرگمرد دیگری می رویم که روحش همچنان پرسوز و خروش سالکان راه را راهنمایی می کند. رادمردی که در دوران کوتاه زندگیش به جرم اندیشه های نو بارها مورد رنجش و سرزنش قرار گرفت اما این روزها در مجامع دانشگاهی و حوزوی بارها برای او همایش تجلیل می گیرند و از اندیشه های ژرف و شگرف او سخن می گویند. این حکایت همیشگی مردانی است که فراتر از زمان خود می اندیشند.

«عين – صاد» را مي شناسيد؟ استاد «علي صفايي حائري» را مي گويم. او هم كسي است كه تنها است. مجتهدي است كه رمان مي خواند، فقيهي است كه فيلم نقد مي كند، يك روحاني است كه با هنرهاي غربي آشنا است و با هنر و هنرمندان (ملاقلي پور، شورجه، سلحشور، ميركريمي و ... ) انسي ديرينه دارد.هنر، ادبيات و سينما از مقولاتي است كه براي اين استاد حوزوي اهميت بسياري دارد.

سهيل محمودي (شاعر) مي گويد: «خيلي از شعرهايي كه كه من حفظ بودم، روحشان را وقتي آقاي صفايي مي خواند، حس مي كردم.»

طالب زاده (كارگردان متعهد) هم مي گويد: «بچه های هنرمند انقلابی، تمنای پرچمداری هنر اسلامی را از آقاي صفايی داشتند ، که ايشان قبول نمی کرد.»

اخلاق شگفت استاد نيز مثال زدني است: «يك بار يك جواني با تيپ رپ براي ديدنش آمده بود قم. از همسايه ها كه نشاني شيخ را مي گرفت، يكي از همسايه ها گفته بود با اين وضعيت فكر نكنم شيخ قبولت كند. جوان مي گفت همين كه شيخ در را باز كرد، آنقدر تحويلم گرفت و با مهر و محبت برخورد كرد كه انگار سال هاست مرا مي شناسد و خيلي وقت است منتظر من بوده.»

اين را هم يكي ديگر از شاگردان استاد مي گويد: «آن ديگری سال ها قبل از انقلاب، سوار بر ترک موتور، هوس می کند سر به سر شيخی که در کنار خيابان ايستاده است بگذارد و تفريح شبانه ای داشته باشد که نه پس از روزها، که دقايقی بعد خود را گرفتار جذبه ای شيرين می يابد و سر از طلبگی در می آورد...»

بياييد او را از تنهايي در بياوريم، نشاني خانه شان؟ نه ... او نه سال است كه ديگر به خانه شان نمي رود، 22 تيرماه 78 آخرين روزي بود كه او بود. جاده مشهد اين بار بي وفايي كرد و استاد را برنگرداند، ولي من هنوز چشم به راهم، استاد! منتظرم، برگرد... .

منبع:www.talabeh3.persianblog.ir

 

2 در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 21:29  رسيد 
ژوان کورسل

تا حالا چند بار رفتین گلزار شهدا قم؟یه بار؟ده بار؟یا اصلا نرفتین؟

حالا که امیرحسین درمان بهانه ای شده تا ما گهگاهی سری به اونجا بزنیم ، خوبه که بدونیم کیا اونجان خیلی ها اونجا هستن که یه دنیان ولی ما هیچی ازشون نمیدونیم .

این چند پست اخر برای مهدی بود و دلنوشته هاش.

دیدم خوبه چند پست هم برای دوستان امیرحسین باشه.شاید اسمشون یه زمونی به گوشمون خورده باشه شاید هم ...نه

شهید کمال کورسل(ژوان کورسل)

آیت الله انصاری همدانی(ملقب به سوخته)

شهید صالحی خوانساری(شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد)

شهید شفیعی(شهیدی که پیکرش بعد از 16 سال سالم مانده بود)

قدرت الله امیرخانی( طلبه ای که در یک حادثه جانش را از دست داد و حضرت آیت الله بهجت نماز ایشان را خواندند و فرمودند« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود )

استاد صفایی حائری

و...

 

 

ژوان کورسل


يك نفر بود مثل آدم‌هاي ديگر، موهايي داشت بور با ريشي نرم و كم پشت و سني حدود هفده سال. پدرش مسلمان بود و از تاجرهاي مراكش و مادرش، فرانسوي و اهل دين مسيح.
«
ژوان» دنبال هدايت بود. در سفري با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد.
محال بود زير بار حرفي برود كه براي خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقي را بيابد و با اخلاص از آن دفاع نكند.
در نماز جمعة اهل سنت پاريس، سخنراني‌هاي حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش مي‌كردند. يكي از آن‌ها را گرفت و گوشة خلوتي پيدا كرد براي خواندن، خيلي خوشش آمد و خواست كه بازهم براي او از اين سخنراني‌ها بياورند.
بعد از مدتي، رفت و‌آمد «ژوان كورسل» با دانشجوهاي ايراني كانون پاريس، بيشتر شد.
غروب شب جمعه‌اي، يكي ازدوستانش «مسعود» لباس پوشيد برود كانون براي مراسم، «ژوان» پرسيدكجا مي‌ري؟» گفت: «دعاي كميل» ژوان گفتدعاي كميل چيه؟! ما رو هم اجازه مي‌دي بياييمگفت: «بفرماييد».
چون پدرش مراكشي بود، عربي را خوب مي‌دانست. با «مسعود»1 رفت و آخر مجلس نشست. آن شب «ژوان» توسل خوبي پيدا كرد. اين را همة بچه‌ها مي‌گفتند.
هفتة آينده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطر زده گفت: «بريم دعاي كميل»
گفتندحالا كه دعاي كميل نمي‌روند»؛ تا شب خيلي بي‌تاب بود.
يك روز بچه‌هاي كانون، ديدند «ژوان» نماز مي‌خواند، اما دست‌هايش را روي هم نگذاشته و هفتة بعد ديدند كه بر مُهر سجده مي‌كند.
«
مسعود» شيعه شدن او را جشن گرفت.
وقتي از «ژوان» پرسيد: «كي تو رو شيعه كرد؟» او جواب داد: «دعاي كميل علي(ع
گفت: «مي‌خواهم اسمم رو بذارم علي»
مسلمان‌هاي پاريس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذيتش مي‌كردند. «مسعود» گفت: «نه، بذار يه راز باشه بين خودت و خدا با اميرالمؤمنين(ع).»
گفت: «پس چي»
ـ «هرچي دوست داري»
گفت: «كمال»


چه اسم زيبايي، براي خودش انتخاب كرد. مسيحي بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شيعه، در حالي كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خيلي ناراحت بود. مي‌گفتشما بچة منو منحرف مي‌كنيد»
بچه‌ها گفتند: «چند وقتي مادرت را بيار كانون» بالاخره هم مادرش را آورد. وقتي ديد بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نيستند، خيالش راحت شد.
كتابخانة كانون، بسيار غني بود. «كمال» هم معمولاً كتاب مي‌خواند. به خصوص كتاب‌هاي شهيد مطهري.
خيلي سؤال مي‌كرد. بسيار تيزهوش بود و زود جواب را مي‌گرفت، وقتي هم مي‌گرفت ضايع نمي‌كرد و به خوبي برايش مي‌ماند.
يك روز گفت: «مسعود! مي‌خوام برم ايران طلبه بشم»
ـ «برو پي كارت. تو اصلاً نمي‌تواني توي غربت زندگي كني. برو درست را بخوان
آن زمان دبيرستاني بود.
رفت و بعد از مدتي آمد و گفتكارم براي ايران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقي برم قمبا برادرهاي مبارز عراقي رفاقت داشت. مسعود گفت: «تو كه فارسي بلد نيستي، با اين قيافة بوري هم كه داري، معلومه ايراني نيستي!
خيلي اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آن‌ها هم با قم و در مدرسة حجتيه پذيرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتي فارسي صحبت مي‌كرد.
اجازه نمي‌داد يك دقيقه از وقتش ضايع شود. هميشه به دوستانش مي‌گفت: «معنا ندارد كسي روي نظم نخوابد؛ روي نظم بيدار نشود
خيلي راحت مي‌گفتمن كار دارم. شما نشستيد با من حرف بزنيد كه چي بشه! بريد سر درستون. من هم بايد مطالعه كنم
يك كتاب «چهل حديث» و «مسألة حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
هميشه دوست داشت يك نامي از اميرالمؤمنين(ع) روي او بماند. مي‌گفتبه من بگيد ابوحيدر، اين آن رمز بين علي(ع) و من هست
يك روز از «مدرسه حجتيه» زنگ زدند كه آقا پايش را كرده توي يك كفش كه من زن مي‌خواهم. هرچه مي‌گوييم حالا اجازه بده چندسالي از درست بگذره، قبول نمي‌كند.
مسعود گفتحالا چه زني مي‌خواهي؟»
گفتنمي‌دونم، طلبه باشد، سيده باشد، پدرش روحاني باشد، خوشگل باشد
مسعود هم گفتاين زني كه تو مي‌خواي، خدا توي بهشت نصيبت مي‌كند
هرچه توجيهش كردند، فايده نداشت.
«
مسعود» ياد جمله‌اي از كتاب حضرت امام افتاد كه توصيه كرده بودند «طلبه‌ها، چند سال اول تحصيل را اگر مي‌توانند، وارد فضاي خانوادگي نشوند
رفت كتاب را آورد. گفت: «اصلاً به من مربوط نيست، ببين امام چي نوشته
جمله را كه خواند، كتاب را بست. سرش را انداخت پايين. فكر كرد و فكر كرد. بعد از چند دقيقه سكوت گفت: «باشه»
خيلي به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامين ولي فقيه، در واقع، دستورات اهل بيت(ع) است.
هر وقت‌ ما گفتيمامام» مي‌گفت: «نه! حضرت امام»
يك روز رفت پيش مسعود و گفت: «مي‌خواهم برم جبهه» ايام عمليات مرصاد2 بود.
مسعود گفتحق نداري» گفت: «بايد برم» مسعودجبهه مال ايراني‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان» گفت: «نه! حضرت امام گفتند واجب است
فرداي آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسيجي، اسم نوشته بود و رفت عمليات مرصاد. هنوز يك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقريباً بيست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بيشتر عمر نكرد، ولي هر روز يك‌قدم جلوتر بود. مسيحي بود، سني شد، و بعد شيعة مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
چقدر راحت اين قوس صعودي را طي كرد، چقدر سريع.
كمال، آگاهانه كامل شد و در يك كلام، بندة خوبي شد.
يكي از دانشجويان ايراني مقيم فرانسه مي‌گويد: اگر «كمال كورسل» شهيد نمي‌شد، امروز با يك دانشمند روبه‌رو بوديم، شايد با يك روژه‌گاردي ديگر!
كمال عزيز! ريشه‌هاي باورت در ضميرما، تا هميشه سبز باد!

نيره قاسمي‌زاديان

مجله دیدار آشنا

 

2 در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:14  رسيد 
بعضی وقتها...
بعضى وقتها مى شود كه آدم يكجا مى نشيند و به فكر فرو مى رود . غصه مى خورد و غصه مى خورد و غصه مى خورد....غصه ى آن چيز هايى را كه ندارد ، غصه ى آن چيز هايى را كه فكر مى كند حق اوست و به او نداده اند.... آن وقت است كه ديگر همه ى آن چيزهايى را كه دارد فراموش مىكند . فراموش مى كند كه خيلى چيزها دارد كه ديگران حسرتش را مى خورند...اين چنين انسانى كه همه ى اطرافش را تاريك و سياه مى بيند، فكر مى كند كه خوشبختى را وقتى به دست مى آورد كه آن چيز هايى را كه ندارد در اختيار بگيردو اگر نتوانست ، آن وقت است كه مى آيد و از آنها تصوير سازى مى كند. ساده تر بگويم ، سعى مى كند خودش را جاى كسى بگذارد كه آن امكانات را داراست تا شايد آنوقت حتى در خيال هم كه شده احساس خوشبختى كند.... اما افسوسها بايد خورد به حال اين چنين افرادى كه پس از مدتى خواهند فهميد كه همه ى آنچه كه گذشت سرابى بيش نبوده است... و شايد اين مدت روزها ، ماه ها و يا حتى سالها هم طول بكشد. اين را به خودم مى گويم و به هر كسى كه مثل من گاهى اوقات خود را فراموش مى كند... ما نمى توانيم در زندگى جاى ديگران باشيم ، ما فقط بايد جايگاه خودمان را حفظ كنيم و وقتى در جايگاه درستمان قرار گرفته باشيم ، آن وقت است كه تمام تلاشها و زحمت هايمان به بار مى نشيند و به موفقيت مى رسيم... خوشبختى چيزى نيست كه بشود آن را با فكر و خيال به دست آورد . خوشبختى همان حركت در مسير صحيح زندگى ست و نمى توان جز با قدم برداشتن در اين مسير به آن رسيد. ما همينيم كه هستيم. با همين قيافه ، پدر ، مادر ، تحصيلات ، استعداد،.... و اتفاقا درست به همين خاطر مهم و با ارزشيم. من چرا بايد خودم را با فلان بازيكن فوتبال ، فلان بازيگر يا فلان خواننده مقايسه كنم، من خودمم ، با همين قيافه ، استعداد و....كه هيچ وقت هم تغيير نمىكند، شايد من نتوانم فوتباليست خوبى شوم يا يك بازيگر مشهور يا يك خواننده.... اما شايد بتونم يك مهندس خوب بشوم يا يك معلم يا يك نويسنده ى خوب ، من هيچ وقت خودم رو دست كم نمى گيرم ، من مى توانم پس هستم 

 31 مرداد 1379 ... اسرا!

2 در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:31  رسيد 
ياد آن يار سفر كرده بخير...
دوباره سرد مي شود هوا
بهانه مي شود كه ما
به ديدن كسي رويم
و ارمغان براي او گلي سپيد مي بريم
و شيشه اي گلاب ناب
و قلبمان كه پر شده ز عشق و مهر و ياد او
دوباره جمع مي شويم
به ياد مهدي عزيز...
تمام دوستان او
تمام راه ماندگان
دوباره فكر مي كنيم...
چرا هنوز مانده ايم...
چرا چه شد كه او رسيد...
قرارمان باشد پنج شنبه 30/9/85 ساعت 14
همان جاي هميشگي...
قطعه 234 رديف 97 شماره 24
التماس دعااسرا!
2 در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:42  رسيد 
امتحان

مدرسه كه مي رفتم هر وفت امتحان داشتيم هر كدام از بچه ها كه زودتر برگه اش را تحويل مي داد بقيه حسودي شان مي شد... حكايت رفتن مهدي و امير هم همان حكايت بچه هاي درسخوان است و همان حكايت زود بلند شدنشان از سر جلسه امتحان. و دنيا همان جلسه امتحان است. من و تو هم نشسته ايم و سرگرم جواب دادن به سؤالات امتحاني خداوند هستيم. اين كه چقدر به سؤالات درست جواب مي دهيم را خودمان بهتر مي دانيم. كاش ما هم هرچه زودتر واحدهايمان را پاس كنيم و برويم؛ مثل آن ها مثل شهيدها...

ما دروغ مي گوييم؛ نماز كه مي خوانيم مي گوييم اين سؤالات سخت است ما را راهنمايي كن. (ما را به راه راست راهنمايي كن) اما وقتي كه چهارده مراقبي كه سر جلسه هستند ما را راهنمايي مي كنند گوش نمي دهيم و مساله ها را طبق راه حل نفسمان حل مي كنيم. اين است كه هم راه حلمان غلط است و هم جواب نهايي. خنده دارتر (و شايد گريه دارتر) اين است كه همه اين امتحانات هم جزوه باز است.

بگذريم

دلم براي مهدي و امير تنگ شده است. ماه مهر و آبان سالروز آمدن آنهاست و يكي دو ماه بعد سالروز پروازشان. بهانه اي شد تا بگويم شرح درد اشتياق. اشتياق به مهدي. كسي كه وقتي نماز مي خواند انگار هيچ كار و مشغله اي در اين دنيا نداشت. او آنچنان با آرامش نماز مي خواند كه به حال او غبطه مي خوردم. و اشتياق به اميرحسين. دوست دوست داشتني ام. كسي كه هر وقت او را مي ديدم از خودم خجالت مي كشيدم. چقدر اين پسر باصفا و نوراني بود. ياد جمع سه نفره مان به خير.

محمد مبيني

2 در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:3  رسيد 
در یادم می مانی ! ...
از دنیای خودمان چه خبر؟ ...