شهیدی ، کارنامه دخترش را امضا کرد...
توي حجره نشسته بودم و داشتم مجله «همشهري جوان»
را ورق مي زدم. تنها بودم. عباس، محسن، حامد، هيچ كدام از هم حجره اي هايم
نبودند. پيش خودم گفتم:«پاشم برم پيش كسي يه خورده حرف بزنيم دلم باز شه»
راه افتادم رفتم بيرون ... گلزار شهدا ... قطعه ۴، رديف ۷، شماره ۵۳۴،
شهيد ...
□
«هيچ
كس هم اگر باور نكند تو باور مي كني، تو مادر مني، تو مرا بزرگ كردي بي
آنكه يك دروغ به من بياموزي... وقتي ناظم مدرسه گفت كارنامه ها را
پدرهايتان بايد امضا كند پرسيدم: مادر چطور؟ مادر نمي تواند امضا كند؟
عصباني شد، فكر كرد كه من احمقم و حرف به اين سادگي را نمي فهمم و اين
فكرش را بلند عنوان كرد ـ پيش همه بچه ها ـ و بچه ها به من خنديدند و من
توضيح دادم كه حرفش را فهميده ام، عصبانيتش بيشتر شد و گفت: حيوان نفهم! و
مرا مثل يك حيوان از كلاس بيرون انداخت. معلممان، معلم بي احساسمان هم
ايستاده بود و از من دفاع نكرد.
وقتي
به خانه آمدم دلم شكسته بود طوري كه با گريه هم آرام نمي گرفت، به اتاق
بالا رفتم، عكس پدر را از طاقچه برداشتم و به زمين گذاشتم. كارنامه را
گذاشتم پيش روي پدر، گفتم: امضا كن! نگفتم خواهش مي كنم، گفتم بايد امضا
كني اين بايد را مدرسه گفته، حرف هم نمي فهمد، من هم ديگر حرف نمي فهمم،
بايد امضا كني ...
نمي
دانم به خواب رفتم يا نرفتم، احساس كردم كه بويي شبيه بوي گل سرخ در هوا
مي پيچد. بعد در باز شد و يك سپيدي مثل مه تمام در را گرفت. در ميان در
پدر را ديدم، لبخند بر لب داشت، نگاهش آنقدر لطف داشت كه مرا قطره قطره آب
مي كرد. پدر حركت كرد، كارنامه ام را از روي زمين برداشت، تايش را باز كرد
و پاي كارنامه را امضا كرد. دو دستش را گذاشت روي صورتم، اشكهايم را پاك
كرد و پيشاني ام را بوسيد. خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گريه كردم.
بوي گل سرخ ديوانه ام كرده بود. پدر به سرم دست كشيد، موهايم را بوسيد و
بلند شد كه برود. « بابا نرو ما خيلي تنهاييم» « من جايي نمي روم، هستم،
هميشه پيش شما هستم» و بعد آنقدر آرام و سبك از جا بلند شد و رفت كه من
اصلا نفهميدم، به طرف در دويدم و فرياد زدم: بابا جان، بابا جان، كه پدر
رفته بود و تو از پله ها بالا مي آمدي، حالا اين كارنامه، اين امضا و اين
هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.» (۱)
□
... شماره ۵۳۴، شهيد حجت الاسلام سيد مجتبي صالحي خوانساري، همان شهيدي كه امضا مي كند! ۳۰ بهمن۶۲ هم نوبتش شد و رفت ديدار ليلي.
□
«و
لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون» و
آناني را كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مپنداريد، آنان زنده اند و نزد
پروردگارشان روزي مي خورند.
□
«حالا اين كارنامه، اين امضا و اين هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.»
پانوشت:
۱. سانتاماريا، سيد مهدي شجاعي، ص ۳۰۵(با تلخيص)

منبع : طلبه ای از نسل سوم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...
تولدت مبارک...
در یادداشت گذشته وارد گلزار شهدای قم شدیم و به زیارت شهید کمال کورسل نائل شدیم. در ادامه گذر خود در این گلزار به سراغ بزرگمرد دیگری می رویم که روحش همچنان پرسوز و خروش سالکان راه را راهنمایی می کند. رادمردی که در دوران کوتاه زندگیش به جرم اندیشه های نو بارها مورد رنجش و سرزنش قرار گرفت اما این روزها در مجامع دانشگاهی و حوزوی بارها برای او همایش تجلیل می گیرند و از اندیشه های ژرف و شگرف او سخن می گویند. این حکایت همیشگی مردانی است که فراتر از زمان خود می اندیشند.
«عين – صاد» را مي شناسيد؟ استاد «علي صفايي حائري» را مي گويم. او هم كسي است كه تنها است. مجتهدي است كه رمان مي خواند، فقيهي است كه فيلم نقد مي كند، يك روحاني است كه با هنرهاي غربي آشنا است و با هنر و هنرمندان (ملاقلي پور، شورجه، سلحشور، ميركريمي و ... ) انسي ديرينه دارد.هنر، ادبيات و سينما از مقولاتي است كه براي اين استاد حوزوي اهميت بسياري دارد.
سهيل محمودي (شاعر) مي گويد: «خيلي از شعرهايي كه كه من حفظ بودم، روحشان را وقتي آقاي صفايي مي خواند، حس مي كردم.»
طالب زاده (كارگردان متعهد) هم مي گويد: «بچه های هنرمند انقلابی، تمنای پرچمداری هنر اسلامی را از آقاي صفايی داشتند ، که ايشان قبول نمی کرد.»
اخلاق شگفت استاد نيز مثال زدني است: «يك بار يك جواني با تيپ رپ براي ديدنش آمده بود قم. از همسايه ها كه نشاني شيخ را مي گرفت، يكي از همسايه ها گفته بود با اين وضعيت فكر نكنم شيخ قبولت كند. جوان مي گفت همين كه شيخ در را باز كرد، آنقدر تحويلم گرفت و با مهر و محبت برخورد كرد كه انگار سال هاست مرا مي شناسد و خيلي وقت است منتظر من بوده.»

اين را هم يكي ديگر از شاگردان استاد مي گويد: «آن ديگری سال ها قبل از انقلاب، سوار بر ترک موتور، هوس می کند سر به سر شيخی که در کنار خيابان ايستاده است بگذارد و تفريح شبانه ای داشته باشد که نه پس از روزها، که دقايقی بعد خود را گرفتار جذبه ای شيرين می يابد و سر از طلبگی در می آورد...»
بياييد او را از تنهايي در بياوريم، نشاني خانه شان؟ نه ... او نه سال است كه ديگر به خانه شان نمي رود، 22 تيرماه 78 آخرين روزي بود كه او بود. جاده مشهد اين بار بي وفايي كرد و استاد را برنگرداند، ولي من هنوز چشم به راهم، استاد! منتظرم، برگرد... .
منبع:www.talabeh3.persianblog.ir
تا حالا چند بار رفتین گلزار شهدا قم؟یه بار؟ده بار؟یا اصلا نرفتین؟
حالا که امیرحسین درمان بهانه ای شده تا ما گهگاهی سری به اونجا بزنیم ، خوبه که بدونیم کیا اونجان خیلی ها اونجا هستن که یه دنیان ولی ما هیچی ازشون نمیدونیم .
این چند پست اخر برای مهدی بود و دلنوشته هاش.
دیدم خوبه چند پست هم برای دوستان امیرحسین باشه.شاید اسمشون یه زمونی به گوشمون خورده باشه شاید هم ...نه
شهید کمال کورسل(ژوان کورسل)
آیت الله انصاری همدانی(ملقب به سوخته)
شهید صالحی خوانساری(شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد)
شهید شفیعی(شهیدی که پیکرش بعد از 16 سال سالم مانده بود)
قدرت الله امیرخانی( طلبه ای که در یک حادثه جانش را از دست داد و حضرت آیت الله بهجت نماز ایشان را خواندند و فرمودند« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .»)
استاد صفایی حائری
و...
ژوان کورسل
يك نفر بود مثل آدمهاي ديگر، موهايي داشت بور با ريشي نرم و كم پشت و سني حدود هفده سال
. پدرش مسلمان بود و از تاجرهاي مراكش و مادرش، فرانسوي و اهل دين مسيح
.
«ژوان
» دنبال هدايت بود
. در سفري با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد
.
محال بود زير بار حرفي برود كه براي خودش، مستدل نباشد و محال بود حقي را بيابد و با اخلاص از آن دفاع نكند
.
در نماز جمعة اهل سنت پاريس، سخنرانيهاي حضرت امام را كه به فرانسه ترجمه شده بود، پخش ميكردند
. يكي از آنها را گرفت و گوشة خلوتي پيدا كرد براي خواندن، خيلي خوشش آمد و خواست كه بازهم براي او از اين سخنرانيها بياورند
.
بعد از مدتي، رفت وآمد
«ژوان كورسل
» با دانشجوهاي ايراني كانون پاريس، بيشتر شد
.
غروب شب جمعهاي، يكي ازدوستانش
«مسعود
» لباس پوشيد برود كانون براي مراسم،
«ژوان
» پرسيد
:«كجا ميري؟
» گفت
: «دعاي كميل
» ژوان گفت
:«دعاي كميل چيه؟
! ما رو هم اجازه ميدي بياييم
!» گفت
: «بفرماييد
».
چون پدرش مراكشي بود، عربي را خوب ميدانست
. با
«مسعود
»1 رفت و آخر مجلس نشست
. آن شب
«ژوان
» توسل خوبي پيدا كرد
. اين را همة بچهها ميگفتند
.
هفتة آينده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطر زده گفت
: «بريم دعاي كميل
»
گفتند
:«حالا كه دعاي كميل نميروند
»؛ تا شب خيلي بيتاب بود
.
يك روز بچههاي كانون، ديدند
«ژوان
» نماز ميخواند، اما دستهايش را روي هم نگذاشته و هفتة بعد ديدند كه بر مُهر سجده ميكند
.
«مسعود
» شيعه شدن او را جشن گرفت
.
وقتي از
«ژوان
» پرسيد
: «كي تو رو شيعه كرد؟
» او جواب داد
: «دعاي كميل علي
(ع
)»
گفت
: «ميخواهم اسمم رو بذارم علي
»
مسلمانهاي پاريس، عمدتاً اهل سنت بودند و اذيتش ميكردند
. «مسعود
» گفت
: «نه، بذار يه راز باشه بين خودت و خدا با اميرالمؤمنين
(ع
).»
گفت
: «پس چي
»
ـ
«هرچي دوست داري
»
گفت
: «كمال
»

چه اسم زيبايي، براي خودش انتخاب كرد
. مسيحي بود
. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شيعه، در حالي كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود
.
مادرش، خيلي ناراحت بود
. ميگفت
:«شما بچة منو منحرف ميكنيد
»
بچهها گفتند
: «چند وقتي مادرت را بيار كانون
» بالاخره هم مادرش را آورد
. وقتي ديد بچهها، اهل انحراف و فساد نيستند، خيالش راحت شد
.
كتابخانة كانون، بسيار غني بود
. «كمال
» هم معمولاً كتاب ميخواند
. به خصوص كتابهاي شهيد مطهري
.
خيلي سؤال ميكرد
. بسيار تيزهوش بود و زود جواب را ميگرفت، وقتي هم ميگرفت ضايع نميكرد و به خوبي برايش ميماند
.
يك روز گفت
: «مسعود
! ميخوام برم ايران طلبه بشم
»
ـ
«برو پي كارت
. تو اصلاً نميتواني توي غربت زندگي كني
. برو درست را بخوان
.»
آن زمان دبيرستاني بود
.
رفت و بعد از مدتي آمد و گفت
:«كارم براي ايران درست شد
. رفتم با بچهها، صحبت كردم
. بنا شده برم عراق
. از راه كردستان هم قاچاقي برم قم
.» با برادرهاي مبارز عراقي رفاقت داشت
. مسعود گفت
: «تو كه فارسي بلد نيستي، با اين قيافة بوري هم كه داري، معلومه ايراني نيستي
!
خيلي اصرار داشت
. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسة حجتيه پذيرش شد
. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود
.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتي فارسي صحبت ميكرد
.
اجازه نميداد يك دقيقه از وقتش ضايع شود
. هميشه به دوستانش ميگفت
: «معنا ندارد كسي روي نظم نخوابد؛ روي نظم بيدار نشود
.»
خيلي راحت ميگفت
:«من كار دارم
. شما نشستيد با من حرف بزنيد كه چي بشه
! بريد سر درستون
. من هم بايد مطالعه كنم
.»
يك كتاب
«چهل حديث
» و
«مسألة حجاب
» را به زبان فرانسه ترجمه كرد
.
هميشه دوست داشت يك نامي از اميرالمؤمنين
(ع
) روي او بماند
. ميگفت
:«به من بگيد ابوحيدر، اين آن رمز بين علي
(ع
) و من هست
.»
يك روز از
«مدرسه حجتيه
» زنگ زدند كه آقا پايش را كرده توي يك كفش كه من زن ميخواهم
. هرچه ميگوييم حالا اجازه بده چندسالي از درست بگذره، قبول نميكند
.
مسعود گفت
:«حالا چه زني ميخواهي؟
»
گفت
:«نميدونم، طلبه باشد، سيده باشد، پدرش روحاني باشد، خوشگل باشد
.»
مسعود هم گفت
:«اين زني كه تو ميخواي، خدا توي بهشت نصيبت ميكند
.»
هرچه توجيهش كردند، فايده نداشت
.
«مسعود
» ياد جملهاي از كتاب حضرت امام افتاد كه توصيه كرده بودند
«طلبهها، چند سال اول تحصيل را اگر ميتوانند، وارد فضاي خانوادگي نشوند
.»
رفت كتاب را آورد
. گفت
: «اصلاً به من مربوط نيست، ببين امام چي نوشته
.»
جمله را كه خواند، كتاب را بست
. سرش را انداخت پايين
. فكر كرد و فكر كرد
. بعد از چند دقيقه سكوت گفت
: «باشه
»
خيلي به حضرت امام ارادت داشت
. معتقد بود فرامين ولي فقيه، در واقع، دستورات اهل بيت
(ع
) است
.
هر وقت ما گفتيم
:«امام
» ميگفت
: «نه
! حضرت امام
»
يك روز رفت پيش مسعود و گفت
: «ميخواهم برم جبهه
» ايام عمليات مرصاد
2 بود
.
مسعود گفت
:«حق نداري
» گفت
: «بايد برم
» مسعود
:«جبهه مال ايرانيهاست؛ تو برو درست رو بخوان
» گفت
: «نه
! حضرت امام گفتند واجب است
.»
فرداي آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسيجي، اسم نوشته بود و رفت عمليات مرصاد
. هنوز يك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند
. آن موقع، تقريباً بيست و چهار سال داشت
.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بيشتر عمر نكرد، ولي هر روز يكقدم جلوتر بود
. مسيحي بود، سني شد، و بعد شيعة مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده
.
چقدر راحت اين قوس صعودي را طي كرد، چقدر سريع
.
كمال، آگاهانه كامل شد و در يك كلام، بندة خوبي شد
.
يكي از دانشجويان ايراني مقيم فرانسه ميگويد
: اگر
«كمال كورسل
» شهيد نميشد، امروز با يك دانشمند روبهرو بوديم، شايد با يك روژهگاردي ديگر
!
كمال عزيز
! ريشههاي باورت در ضميرما، تا هميشه سبز باد
!
نيره قاسميزاديان
مجله دیدار آشنا
بعضی وقتها...
ياد آن يار سفر كرده بخير...
مدرسه كه مي رفتم هر وفت امتحان داشتيم هر كدام از بچه ها كه زودتر برگه اش را تحويل مي داد بقيه حسودي شان مي شد... حكايت رفتن مهدي و امير هم همان حكايت بچه هاي درسخوان است و همان حكايت زود بلند شدنشان از سر جلسه امتحان. و دنيا همان جلسه امتحان است. من و تو هم نشسته ايم و سرگرم جواب دادن به سؤالات امتحاني خداوند هستيم. اين كه چقدر به سؤالات درست جواب مي دهيم را خودمان بهتر مي دانيم. كاش ما هم هرچه زودتر واحدهايمان را پاس كنيم و برويم؛ مثل آن ها مثل شهيدها...
ما دروغ مي گوييم؛ نماز كه مي خوانيم مي گوييم اين سؤالات سخت است ما را راهنمايي كن. (ما را به راه راست راهنمايي كن) اما وقتي كه چهارده مراقبي كه سر جلسه هستند ما را راهنمايي مي كنند گوش نمي دهيم و مساله ها را طبق راه حل نفسمان حل مي كنيم. اين است كه هم راه حلمان غلط است و هم جواب نهايي. خنده دارتر (و شايد گريه دارتر) اين است كه همه اين امتحانات هم جزوه باز است.
بگذريم
دلم براي مهدي و امير تنگ شده است. ماه مهر و آبان سالروز آمدن آنهاست و يكي دو ماه بعد سالروز پروازشان. بهانه اي شد تا بگويم شرح درد اشتياق. اشتياق به مهدي. كسي كه وقتي نماز مي خواند انگار هيچ كار و مشغله اي در اين دنيا نداشت. او آنچنان با آرامش نماز مي خواند كه به حال او غبطه مي خوردم. و اشتياق به اميرحسين. دوست دوست داشتني ام. كسي كه هر وقت او را مي ديدم از خودم خجالت مي كشيدم. چقدر اين پسر باصفا و نوراني بود. ياد جمع سه نفره مان به خير.
محمد مبيني